................ نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد.... ولي ياران نميدانند که من دريايي از دردم ..... به ظاهر گر چه ميخندم.... ولي اندر سکوتم ، تلخ مي گريم ................................................................... باران!...شيشه پنجره را باران شست.....از دل من اما.....چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟ اشک هایم را کجا خواهی نوشت
بسا سخن که از حمله کارگرتر بود . [نهج البلاغه]
اشک هایم را کجا خواهی نوشت
+ اينجا هوا باراني ست
  • نويسنده : سار ا باقرزاده:: 15/12/1386:: 2:46 عصر



  • در شبان غم تنهايي خويش
    عابد چشم سخنگوي توام
    من در اين تاريکي
    من در اين تيره شب جانفرسا
    زائر ظلمت گيسوي توام.



    گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
    گيسوان تو شب بي پايان
    جنگل عطرآلود.
    شکن گيسوي تو
    موج درياي خيال.
    کاش با زورق انديشه شبي
    از شط گيسوي مواج تو ، من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم.
    کاش بر اين شط مواج سياه
    همه عمر سفر مي کردم.



    من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو سرشار سرور ،
    گيسوان تو در انديشه من
    گرم رقصي موزون .


     کاشکي پنجه من
    در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي جست.
    چشم من ، چشمه زاينده اشک ،
    گونه ام بستر رود .
    کاشکي همچو حبابي بر آب ،
    در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود .



    شب تهي از مهتاب ،
    شب تهي از اختر
    ابر خاکستري بي باران پوشانده ،
    آسمان را يکسر .


     ابر خاکستري بي باران دلگير است
    و سکوت تو پس پرده خاکستري سرد کدورت افسوس !
    سخت دلگير تر است.


     شوق باز آمدن سوي تو ام هست ،
    اما ،
    تلخي سرد کدورت در تو
    پاي پوينده راهم بسته
    ابر خاکستري بي باران
    راه بر مرغ نگاهم بسته .


    واي ، باران
    باران
    شيشه پنجره را باران شست
    از دل من اما ،
    چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟


    آسمان سربي رنگ ،
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.



    مي پرد مرغ نگاهم تا دور
    واي ، باران ،
    باران ،
    پر مرغان نگاهم را شست .


    خواب روياي فراموشي هاست!
    خواب را در يابم
    که در آن دولت خاموشي هاست.


    من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا ها مي بينم ،
    و ندايي که به من مي گويد :
    " گر چه شب تاريک است
    دل قوي دار ،
    سحر نزديک است"



    مينويسم " د ي د ا ر "                                                                       
        تو اگر بي من و دلتنگ مني...                             
    يک به يک فاصله ها را بردار !!


     


    خيره مي شوم به عقربه ها و مي شمارم لحظه هاي بودنت را
    چشمانم را که مي بندم گاه گاهي برايم مي خواني
    دفتر سفيدم را مي گشايم
    مي نشينم در خلوت اتاقم و از سرماي نبودنت خود را در آغوش مي کشم
    و سکوتِ لحظه هايم را مي نگارم



    سلام  
     اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم
    سلام اي خنجر حرفاي مردم
    سلام اي آشنا با رنگ خونم
    سلام اي دشمن زيباي جونم
    بازم نامه مي دم با سطر قرمز
    آخه اين بار شده من با تو هرگز
    نمي خوام حالتو حتي بدونم
    تعجب مي کني آره همونم
    هموني که زموني قلبشو باخت
    همون که از تو يک بت ،‌ يک خدا ساخت
    هموني که برات هر لحظه مي مرد
    که ذکر نامتو بي جون نمي برد
    همونم که مي گفتم نازنينم
    بميرم اما اشکاتو نبينم
    همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
    اگه زانو نمي زد غم باهاش بود
    حالا آروم نشستم روي زانوم
    ولي ديگه گذشت اون حرفا ،
    تعجب مي کني آره عجيبه
    مي خوام دور شم ازت خيلي غريبه
    خيال کردي هميشه زير پاتم ؟
    با اين نامرديت بازم باهاتم ؟
    برات کافي نبود حتي جوونيم
    تموم شد آره گم شد مهربونيم
    ديگه هر چي کشيدم بسه
    نمي بينيم مو اين خوبه ،‌ بهتره
    ديگه بسه برام هر چي کشيدم
    فريبي بود که من از تو نديدم
    دروغي هست نگفته مونده باشه ؟
    کسي هست تو خيال تو نباشه ؟
    عجب حتي دريغ از يک محبت
    دريغ از يک سر سوزن صداقت
    دريغ از يک نگاه عاشقونه
    دريغ از يک سلام بي بهونه
    نه نفرينت چرا ، اين رسم ما نيست
    اگر چه اين چيزا درد شما نيست
    گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟
    چيه توهين به ذات محترم شد ؟
    ديگه کوتاه کنم با يک خداحافظ
    که عشق ما رسيد به سد هرگز



     که اينجا هوا باراني ست ولي باران نمي بارد


      حال بگو من چه کنم با اين همه گل خشکيده اي که زيبايي خود را نثار فراغ تو در
    گلدان ترک خوردهء روحم کرده اند و واژه هاي نونهالي که در نبود تو ،
    طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند .
    و اميدي که به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در کنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي
    خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا کسي به وجودش پي نبرد .
    حال بگو چه کنم با چشمان سِحرآميزي که در قاب آينه ، هنر نمايي مي کنند و فقط
    تصويرمتحرکي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي که چون آب
    در جريان است .
    حال تو بگو ؛ من چه کنم با اين فاصله ها ؟؟
     خيلي وقت هاست که دلم پر مي کشد براي نوشتن
    براي تو ، براي خودم ، براي خودمان ...
    که چه ساده از صداي غريبانه ي فاصله ها مي گذريم ، که چه نزديکيم و چه دور مي کنيم
    خودمان را از خودمان .
    که چه ساده مي شکنيم بي آنکه بدانيم ديگر بغض هايمان اشک نمي شود.
    که اينجا هوا باراني است ولي باران نمي بارد.
    هر جا گل ياد بودي مي رويد از روز هاي خوب ... نقطه مي گذاري .
    سر خط آغاز مي کني...
    خيلي وقت است فراموش کرده اي حس غريبي بود ، ميانمان که دوستش داشتي...
    امروز يخ زده اند دست هاي مهربانت .
    بهار را با حضور سبزت به کدامين سر زمين برده اي که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟
    ديگر اصلا دلم نمي خواهد باشم .
    مي خواهم همه را دور بريزم ... هر آنچه از تو تهي است ... هر آنچه با تو تهي است ...
    نه ! شايد هم دلم تنگ شده باز هم براي تو و بيشتر براي خودم يا بهتر بگويم براي خودمان .
    براي تک تک واژه هايي که هستي شان وام دار توست
    وامدار همان نگاه مهربان ...
    وامدار همان سکوت آبي ...
    وامدار همان صداي ..............
    هر کس نداند تو خوب مي داني که چه مي گويم ...
    که چقدر تنهايم .
    و من هنوز نمي دانم که تو از چه سخن مي گفتي ميان لحظه ها ...
    که نگاهت هنوز پشت پلک هايم است
    که هنوز قلمم بوي تو را مي دهد
    گر قصه ي عشقت ميان سطر هايم بوي انتظار مي دهد ؟؟!
    که اينچنين کلمات مي خواهند بنويسند از تو براي تو ...



     


     


    ترامن چشم در راهم شباهنگام
    که مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
    وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
    شباهنگام
    در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام
    گرم ياد آوري يا نه , من از يادت نمي کاهم 
     ترا من چشم در راهم 


    من به آمار زمين مشکوکم
    اگر اين سطح پر از آدمهاست
    پس چرا دل تنهاست ؟
    من گمانم همه جا قطب جنوب است امسال
    که کسي نيست و گر هست به يک دخمه يکرنگ سفيد
    عاجز از عشق ... اميد...
    استوا گرمترين نقطه سرد دل ماست
    و دل بي کس ما
      در مسيريست که پايانش نيست...



    اين وزن آواز من است اگر مرا بسيار دوست بداري... شايد حس تو صادقانه نباشد
    من تو را چون عشق در سر کرده ام
    من تو را چون شعر از بر کرده ام
    من گل ياد تو را همچون خزان
    در خيال خويش پر پر کرده ام
    بي وفايي کردي و عاقل شدي !
    من به عشق شومت عادت کرده ام
    عشق ورزيدن به تو درد است درد!
    من ز درد خويش هجرت کرده ام
    کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
    من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد من راضي ام
     دوستي پايدار، از هر چيزي بالاتر است
    مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
    اين وزن آواز من است بگو تا زماني که زنده اي،
     دوستم داري!
    و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم




    واسه من گل نفرست ديگه دوست ندارم
    نميخوام گذشته هارو باز به خاطر بيارم
    ميدوني ميون ما هر چي بود گذشت و رفت
    اون بهار آشنايي خيلي زود گذشت و رفت
    ديگه از دوست دارم حرفي نزن
    آخه عشقي نيست ميون تو و من
    من و تو بنده اين ما و منيم
    اما عشق يعني با هم يکي شدن
    از دلم ميپرسم آيا تورو ميبينم دوباره
    ميپيچه صدات تو گوشم که با خنده ميگي آره
    خنده هاي تو فريب گريه هاي تو دروغ
    تو چي بودي واسه من يه چراغ بي فروغ
    ديگه از دوست دارم حرفي نزن
    آخه عشقي نيست ميون تو و من
    من و تو بنده اين ما و منيم
    اما عشق يعني با هم يکي شدن



    خطوط مـوازي مستـمـر
     حالا ما خاطـره اي بـيـش نـيستـيـم
     تـقـصيـر ما نـبـود
    هـيچـکـس هـشـدار نـداده بود
    کـه خيابان هاي شهـر
    پر از کوچه هاي تـو در تـوســت ...


    خنده بر لب ميزنم تا کس نداند راز من 
     ور نه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت ...!


     


     کوچه ام مهتابي است
    کوله باري دارم
    غم عشقي بر دوش
    و نگاهي
    و صدايي خاموش
    و سکوتي بيدار
    هان که آيد از راه ؟
    غم نيلوفري باغ اقاقي ؟
    يا نسيم سحر از سوي شمال؟


    کوچه ام مهتابي است
    رنگ باران دارد
    ابرهايش تيره
    پلک بر هم شايد


    شب آرامش شهر
    کوچه ام بي تاب است
    سيب سرخي بر رخ
    سينه ام طوفاني است
    رنگ رخسار مرا گم کرده
    کوچه ام مهتابي است
    جوي آبش ، آبي است
    جلوي پا دري هر خانه
    گل يخ روييده
    حيف خيلي خسته ام


    وجودم همچو بيدي
    در ميان باد و طوفان سخت مي لرزد
    درونم سرد و  خاموش است



    کودکي بيش نبودم در پيش
    پي لالايي شب
    عشق را مي خواندم
    و ندانستم چيست
    واقعا عشق چه بود ؟
    جرعه آبي خالص؟
    تکه ناني بي سبوس
    دشمن آرامش ؟
    يا که گلبرگي ملوس؟


    کوچه ام مهتابي است
    حيف زنجير به پايم بسته است
    دل من بد خسته است
    پلکهايم بسته است


    و نگاهي دارم
    که به آرامش و تغيير جهان
    که به انبوه بشر از سر ناداني و جهل
    و به آساني هجرت شقايق ، از دشت
    سخت مي انديشد


    کوچه ام مهتابي است
    حيف ديگر
    نفس خيز و پرش در من نيست
    چشم هايم بسته
    آسمان را ديدم
    ناله ام از سر بيداري مريم در روز
    نا له ام از سر بوييدن يک بوته بنفشه در دشت
    ناله از بانگ سحر !
    از صداي يک خروس بي محل
    ناله از اينها نيست
    ناله از تنهايي است !


    و خدا پشت و پناه
    همه عاشقها است


    کوچه ام مهتابي است
    رنگ باران دارد
    ديدگانم خيس است .


    ياد آن روز که با او
    به ته کوچه دوان مي رفتيم
    ياد آن روز که باهم
    سوي استيفاي درد
    از فراسوي جهان مي رفتيم
    ياد مريم هاي کوچه
    ياد آن بيد تناور
    ياد درد
    آن روزها چه خوب
    آن روزها سپيد
    آن روزها فرا
    هرچه گويم بس نيست
    آن روزها زيبا بود
    ياد دارم هر دم
    سيب سرخي راکه
    گاز مي زد با پوست
    گاز ديگر از من
    گاز ديگر از او
    روزگاري خوش بود
    آرزوها زنده
    و ستونهاي اميد
    محکم و پا  برجا
    بعد از آن روز دگر
    اشک از بام دلم پاک نشد
    و نگاهم حتي
    يک نفس بي هوش آرام نشد
    و سکوتم پر شد
    و صدايم خالي
    گويي ، در دلم زلزله اي آمده بود
    که فقط لرزش آن
    به ستونهاي اميدم جان داد
    و سپس آنها را
    بي صدا در هم کوفت
    «آرزو تا کي؟
    اميد به چه ؟»
    اينها ورد زبانم شده بود


    نا گهان خود را
    در سياهچالي ديدم
    مملو از سنگ بلور
    خالي از دل
    عاطفه در آن نبود
    نور آنجا ، هرگز
    آسماني ،گشتم
    که فقط ابر در آن پيدا بود
    و زمين دور
    و به ژرفاي وجود
    و به حس بودن
    و به نامش سوگند ( که دگر بود و نبود )
    کوچه مهتابي بود
    و اقاقي پيدا


    کوچه ام مهتابي است
    کوچه ام دل دارد
    درد آغوش مرا مي فهمد
    وقت زيباي غروب
    اشک را مي بيند
    زير اين ابر کبود
    کوچه رويا دارد !
    و زمان مي گذرد
    و نشان آنکه سحر
    عطر ياسي ، آن را
    به بهشتي شيرين
    به نگاهي غمگين
    به وجودي حسرت
    شکل داده هر روز
    آه ، فردا چه شود ؟


    کوچه ام مهتابي است
    پاسي گذشته از شب
    بوي نم کوچه را برداشته
    و صداي ناله من
    «باز آواز چکاوک
    باز آهنگ پرستو
    باز آمد وقت کوچ»


    باز مي خوانم ز باران
    باز مي خوانم ز گريه
    باز از تنهايي خود
    کوچه تنها ست
    باد مي آيد . . .


    ساعتي مانده به باران
    کوچه از تنهايي حراسان
    پر ز فکر وقت باران


    باز روزي !
    باز باران
    باز اشک آسمانها
    باز ياد باغبانها
    باز کوچه ، سرد و خسته
    باز ، بوي مست باران
    باز ، تنهايي و گريه
    باز هجرت ، باز حيران
    باز فرياد از زمين
    از خاک بي حاصل
    ولي شب ، باز مهتابي است ، کوچه


    ياد مولا
    ياد تنهايي و بيداد فراغ
    ياد چاه و ياد نخلستان داغ
    ياد مرد و ياد مردي
    ياد غربت ، ياد تنهايي و تنها ماندگي
    باز هجرت
    باز مرگ زندگي


    کوچه در دل مملو از ياد است و ياد
    کوچه بي تاب است و مي گيرد سراغ
    شب دراز است و نگاه ماه يخ
    کوچه گريان است و مهتابش به ره


    در ميان مزرعه بوي نسيم
    در ميان باغچه بوي بهار
    در ميان رود بوي ماهي قرمز
    و در دشت ، بوي ياس
    در کنار بيد مجنون
    قد خميده ، دلشکسته
    سخت کوشيدم وليکن
    هيچ يک احساس درد من نبود


    کوچه يک چيز ديگر بود
    بوي نرگس مي داد
    بوي شب در دل روز


    کوچه  مهتابي بود


    يک بوته شقايق پر پر
    يک لحظه توهم در سر
    جاي تحقير گل و پروانه
    جاي نابودي شمع
    کوچه عريان ، خالي از شک


    مزه يک جرعه آب از رود کرخه
    يا شنا در عمق نيل
    آرزوي ساکنان کوچه است .
    ساکنان کوچه من عاشقند !


    با سپيده شب رود
    مهتاب نيز از کوچه بيرون
    ماه زيبايي شب
    شب تمام است و سيه نابود


    روز ، مهتابي دگر در کار نيست
    روز کوچه غرق نور است
    روز کوچه آفتابي است


     




     کلاغ پر
    در آسمان شعر من
    رخ مي دهد يک آرزو
    آسان و شايد مي توان
    کرد عشق در من جستوجو
    اما سکوت ابر ها
    در روزگاري نازنين
    دارد شکايت از هوا
    دارد حکايت از زمين
    چشمان پر مهرم ز او
    در اشک مي رقصيد شب
    اما براي بازيش
    بودم دلي بي تاب و تب
    يک روز برگ اولي
    از دفتر سبزم گرفت
    بر روي برگ آخرش
    روز دگر خطي نوشت
    گفتش حکايت بين ما
    حرف دل و دلداده نيست
    تو کوچکي در چشم من
    تو از فلک افتاده نيست
    شايد درون قصه ام
    ما، جمله اي افسانه بود
    اما به او سوگند او
    تنها و بي هم خانه بود
    انگشت دستم در فراق
    گفتا که پر زد آن کلاغ
    ابر از کدام روزي سر است
    باران ز شادي بر تر است
    گرم است يا سرما شديد
    خواهم شوم ديگر رها
    طوفان خود خواهي او
    پيچيده در نور و سما
    دست از زمين بر داشتم
    گفتم که بازي سخت شد
    آري کلاغ قصه ام
    با زيرکي ، بد بخت شد
    امشب سکوتم پر غم است
    فکرم پر از يک ماتم است
    دل مي کند بي باوري
    انگار خواهد ياوري
    اشک از دو چشمم جاري است
    وقت تمام بازي است
    انگشت دست راست را
    رو به خدا مي آورم
    مي گريم و مي گويمش
    اين هم کلاغ آخرم




     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + آدمک
  • نويسنده : سار ا باقرزاده:: 1/12/1386:: 3:10 عصر

  • نيمه شب بود و غمي تازه نفس
    ره ِ خوابم زد و ماندم بيدار
    ريخت از پرتو ِ لرزنده ي شمع
    سايه ي دسته گلي بر ديوار
    همه گل بود ، ولي روح نداشت !
    سايه اي مضطرب و لرزان بود
    چهره اي سرد و غم انگيز و سياه
    گوئيا مرده ي سرگردان بود
    شمع ، خاموش شد از تندي ِ باد
    اثر از سايه ، به ديوار نماند !
    کس نپرسيد کجا رفت؟ که بود؟
    که دمي چند ، در اينجا گذراند
    اين منم خسته در اين کلبه ي تنگ
    جسم ِ در مانده ام از روح ، جداست
    من اگر سايه ي خويشم ، يارب ،
    روح ِ آواره ي من ، کيست؟ کجاست؟!



    تقديم به تو .....
    کسي ما را نمي جو يد.
    کسي ما را نمي پرسد.
    کسي تنها يي ما را نمي گريد.
    دلم در حسرت يک دست. دلم در حسرت يک دوست
    دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است.
    کدامين يار ما را مي برد. تا انتهاي باغ باراني.
    کدامين اشنا ايا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي کند ما را.
    و اما با توام اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي
    تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي ايي.
    تو حتي روزهاي تلخ نامردي. نگاهت. التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي.
    من امشب از تمام خاطراتم . با تو خواهم گفت.
    من امشب با تمام کودکي هايم برايت اشک خواهم ريخت
    من امشب دفتر تقويم عمرم را به دست عاصي درياي نا ارام خواهم داد
    همان دريا که مي گفتي تو را در من تجلي مي کند. اي دوست.
    همان دريا که بغض شکوه ها يم در گلوي موج خيزش زخم بر ميداشت.
    و اما با تو ام . اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي
    کدامين يار ما را مي برد تا انتهاي باغ باراني...



    آدمک آخر دنياست ... بخند ...
    آدمک مرگ همينجاست ... بخند
    آن خدايي که بزرگش خواندي ...
    به خدا مثل تو تنهاست ... بخند ...
    دستخطي که تو را عاشق کرد ...
    شوخي کاغذي ماست ... بخند ...
    فکر کن درد تو ارزشمند است ..
    فکر کن گريه چه زيباست بخند ...
    صبح فردا به شبت نيست که نيست
    تازه انگار که فرداست ... بخند ..
    راستي ! آنچه به يادت داديم
    پر زدن نيست ، که درجاست ... بخند .
    آدمک نغمه ي آغاز نخوان
    به خدا آخر دنياست ... بخند 


    Circle Of Hearts Circle Of Hearts Circle Of Hearts Circle Of Hearts Circle Of Hearts 


     


       


    شبيه شمع که خيلي نجيب ميسوزد
     دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد
     دلم براي دل ساده ام که خواهد خورد
     دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد
     نشسته اي به اميد که؟
     گـُر بگير اي عشق
     هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد
     تو اشتباه نکردي گناه آدم بود
     اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد
     من آشناي تو بودم ولي ندانستم
    غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد
     براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است 
     که با نگاه شما عن قريب ميسوزد




    شده ام پرتاب
    مثل سنگي که بلغزد بر آب
    خطر غرق شدن
    مثل يک دايره دور سر من مي چرخد
    مي روم لغزان لغزان تا دور
    لب آب ، وزغي مي خندد!! ....
    جاده اي خاکي
    مي رود ارابه اي فرسوده ي لنگان
    مکشد ارابه را اسبي نحيف و مردني در شب
    آن طرف شهري غبار آلود
    پشت گاري
    سطلي آويزان
    پر از خالي
    خفته گاريچي.مگس ها اين ور و آن ور
    پشت گاري جمله اي:
    *بر چشم بد لعنت*




    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + عشق تلخ
  • نويسنده : سار ا باقرزاده:: 30/11/1386:: 4:49 عصر

  • لينک آهنگ


    http://www.aloneman.persiangig.com/Eshghe_Talkh[Www.Mardtanha.Mihanblog.Com].mp3


    نيمه شب آواره و بي حس و حال
    در سرم سوداي جاني بي زوال
    پرسه اي آغاز کرديم درخيال
    دل به ياد آوردايام وصال
    از جدايي يک دو سالي مي گذشت
    يک دو سال از عمر رفت و برنگشت
    دل به ياد آورد اول بار را
    خاطرات اولين ديدار را
    آن نظر بازي آن اسرار را
    آن دو چشم  مست آهو وار را
    هم چو رازي مبهم و سربسته بود
    چون من از تکرار، او هم خسته بود
    آمدو هم آشيان شد با من او
    هم نشين و هم زبان شد با من او
    خسته جان بودم که جان شد با من او
    ناتوان بودم و توان شد با من او
    دامنش شد خوابگاه خستگي
    اين چنين آغاز شد دلبستگي
    واي از آن شب زنده داري تا سحر
    واي از آن عمري که با او شد به سر
    مست او بودم زدنيا بي خبر
    دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
    آمد و در خلوتم دم ساز شد
    گفت و گوها بين ما آغاز شد
    گفتمش در عشق پا برجاست دل
    گر گشايي چشم دل زيباست دل
    گر تو زورع بان شوي درياست دل
    بي تو شام بي فرداست دل
    دل زعشق روي تو حيران شده
    در پي عشق تو سرگردان شده
    گفت در عشقت وفادارم بدان
    من تو را بس دوست ميدارم بدان
    شوق وصلت را به سر دارم بدان
    چون تويي مخمور خمارم بدان
    با تو شادي ميشود غمهاي من
    با تو زيبا ميشود فرداي من
    گفتمش عشقت به دل افزون شده
    دل ز جادوي رخت افزون شده
    جز تو هر ياري به دل مدفون شده
    عالم از زيباييت مجنون شده
    بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
    طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
    در سرم جز عشق او سودا نبود
    بهر کس جز او در اين دل جا نبود
    ديده جز بر روي او بينا نبود
    هم چو عشق من هيچ گل زيبا نبود
    خوبي او شهره ي آفاق بود
    در نجابت،در نکويي فاق بود
    روزگار،روزگار اما وفا با ما نداشت
    طاقت خوشبختي ما را نداشت
    پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
    بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
    آخر اين قصه هجران بود و بس
    حسرت و رنج فراوان بود و بس
    يار ما را از جدايي غم نبود
    در غمش مجنون عاشق کم نبود
    بر سر پيمان خود محکم نبود
    سهم من از عشق جز ماتم نبود
    با من ديوانه پيمان ساده بست
    ساده ام آن عهد و پيمان را شکست
    بي خبر پيمان ياري را گسست
    اين خبر ناگاه پشتم را شکست
    آن کبوتر عاقبت از بند رست
    رفت و با دلدار ديگر عهد بست
    با که گويم اون که هم خون من است
    خسم جان و تشنه ي خون من است
    بخت بد بين وصل او قسمت نشد
    اين گدا مشمول آن رحمت نشد
    آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
    عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
    با چنين تقدير بد تدبير نيست
    از غمش با دود و دم همدم شدم
    باده نوش غصه ي او من شدم
    مست و مخموروخراب ازغم شدم
    ذره ذره آب گشتم کم شدم
    آخر آتش زد دل ديوانه را
    سوخت بي پروا ،پر پروانه را
    عشق من،عشق من
    از من گذشتي خوش گذر
    بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
    خاطراتم را تو بيرون کن ز سر
    ديشب از کف رفت،فردا را نگر
    آخر اين يکبار از من بشنو پند
    بر من و بر روزگارم دل مبند
    عاشقي را دير فهميدي چه سود؟
    عشق ديرين گسسته تاروپود
    گرچه آب رفته باز آيد به رود
    ماهي بيچاره اما مرده بود
    بعد از اين هم آشيانت هر کس است


    باش با او ياد تو ما را بس است 


                            




    خدايا آمدم بي آنکه بخواهم و مانده ام چون تو مي خواهي
    برايم بگو که چرا لالايي حيات را در گوش چشمانم زمزمه کردي
    بگو تا بهانه ي خاکستري بودنم را ديگر در لابه لاي گل هاي اقاقي جست و جو نکنم
    خدايا بگو به جرم کدام نفس ناصواب عشق را از در کلبه ي دل اينگونه بي پروا راندي ؟
    به کدامين گناه چشمان بي پناهم را بي پناه تر کردي؟
     من آمدم از دنياي تاريکي ها به دنياي بزرگ آدمهاي رنگارنگ .مگر وقتي دستانم را از دستان فرشته هايت
    جدا کردي قول ندادي که دلم همواره عاشق مي ماند پس چه شد؟
    من به تو ايمان آوردم به تو و حرفهاي آسمانيت حالا بگو بدون روياهاي شيرين چگونه بر بوم دل محبت را
    نقاشي کنم؟
    خدايا خالق قلب پاک شب بوها برايت از اعماق شب سيبي سرخ هديه مي آورم شايد اشکي که بر روي
     گونه هايم خشکيده است با دم مهربان تو بر دستان يار بي قرار جاي گيرد و دل فراموش نکند که
    عشق همواره هست اما گاهي در رويا جا خوش مي کند

     




    اگر چه مي دانم دوستم دارد
    امشب غمگينم
    چون نگاهش
    به شيريني روياهاي من نبود .



    دختري دلش شکست
    رفت و هر چه پنجره
    رو به نور بود
    بست
    رفت و هر چه داشت
    يعني آن دل شکسته را
    توي کيسه زباله ريخت
    پشت در گذاشت
     صبح روز بعد
    رفتگر
    لاي خاکروبه ها
    يک دل شکسته ديد
    ناگهان
    توي سينه اش پرنده اي پريد
    چيزي از کنار چشمان خسته اش
    قطره قطره بي صدا چکيد
     رفتگر براي کفتر دلش
    آب و دانه برد
    رفت تکه هاي دل شکسته را به
    خانه برد
     سال هاست
    توي اين محله با طلوع آفتاب
    پشت هر دري
    يک گل شقايق است
    چون که مرد رفتگر
    سال هاست
    عاشق است



    گفتي ميروم
    باران که ببارد بر ميگردم
    باور کردم
    حالا سالها از دوري ديدار و دست ها
    در گذر باران هايي که آمدند
    تا دست خلوت هاي مرا
    به دور دست تو گره بزنند
    مي گذرد
     و تو نيامدي
    حق داري
     ديگر روزگار اعتماد با باران و بابونه هاي خيالي گذشته است
    و من حتي نگران نيامدنت هم نيستم
    حالا خوب ميدانم
    هر باراني که ببارد
    چشماني منتظر دنبال دستهاي تنهايي ميگردند
    که صاحب شعرند
    و قرار است روزي
    به بهانه باران برگردند ...


     


    از کسي نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدا نگهدار بگويد
     از عادات انسانيش نمي پرسند
     از خو يشتن نمي پرسند .
     زماني به ناگاه بايد با آن رو در روي درآيد
     تاب آرد ، بپذيرد وداع را ، درد مرگ را ، فرو ريختن را
     تا ديگر بار بتواند که برخيزد




    خار ها خار نيستند                                            
               شاخه هاي خشک چوبه هاي دار نيستند                            
                                            ميوه هاي کال کرم خورده نيز                   
                                                         روي دوش شاخه ها بار نيستند
    پيش از آنکه برگهاي زرد را                                              
                  زير پاي خويش سرزنش کني                               
                             خش خشي به گوش مي رسد      
                                          برگهاي بي گناه ، با زبان ساده اعتراف مي کنند 
          خشکي درخت از کدام ريشه آب مي خورد .




    قرار هايي براي بعد هاي دور
     گوشواره اي  گيلاس  و چتري خيس از بقاياي يک منظره
    پرسه هاي قراري بي قرار حوالي بهشت پنهان نصف النهار
    در چهارشنبه اي که بوي جنوب مي دهد
    پر ازدو دلي هاي دو تکه دريا
    و"دل اي دل" هاي دلي چشم به راه واژه هاي بي پروا
      کاش وقت دراين  ساعت خوشبخت بخوابد
    خورشيد مجال کوک نيابد
    کاش جاده فرو برود  در مه وململي از ابر  
    و اين قطارها هي راهشان را گم کنند...
     فردا به جاده  مي زند دريا
    کولي مي ماند و باز چتري تنها....
    وگيتارهايي که نمي خوانند
     تا باز پرنده اي غريب در آوازش
    بخندد به حماقت عريان قواعد  آدمي
    وپروانه اي پرشکسته شعر بدزد از فاصله ها :
     " فردا
    پنهانت مي کنم ميان لختي خيره شدن به دور و جرعه اي آه دزديده
    پنهانم نکن لا به لاي خرت وپرت هاي يک خاطره
     قرارمان باز
    وقت ناگهان ماه جنوب
    برايت  دو شکوفه گيلاس مي آورم
    برايم دو بهارنارنج بياور .
     از گوشه پلک هام که پر نمي زني ها؟



    دانلود آهنگ منتظرت بودم


    شب به گلستان تنها
    منتظرت بودم
    باده نا کامي در هجر تو پيمودم
    منتظرت بودم  منتظرت بودم

    آن شب جان فرسا من بي تو نياسودم
    وه که شدم پير از غم آن شب و فرسودم
    منتظرت بودم  منتظرت بودم

    بودم همه شب ديده به ره تا به سحر گاه
    ناگه چو پري خنده زنان آمدي از راه
    غمها به سر آمد
    زنگ غم دوران از دل بزدودم
    منتظرت بودم  منتظرت بودم

    پيش گلها  شاد و شيدا
    مي خراميد آن قامت موزونت
    فتنه دوران ديده تو از دل و جان من شده مفتونت

    در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
    اکنون از دل من بشنو تو سرودم
    منتظرت بودم  منتظرت بودم
    منتظرت بودم منتظرت بودم




    در حضور خارها هم مي شود يک ياس بود
    در هياهوي مترسک ها پر از احساس بود
    ميشود حتي براي ديدن پروانه ها
    شيشه هاي مات يک متروکه را الماس بود
    دست در دست پرنده بال در بال نسيم
    ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
     کاش مي شد حرفي از "کاش مي شد"هم نبود
    هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + قاصدک
  • نويسنده : سار ا باقرزاده:: 17/11/1386:: 2:8 عصر

  • به کجا، چنين شتابان؟
    گون از نسيم پرسيد دل من گرفته زينجا
    هوس سفر نداري، زغبار اين بيابان؟
    همه آرزويم اما، چه کنم که بسته پايم
    به کجا چنين شتابان؟ به کجا چنين شتابان؟
    به هر آن کجا که باشد ، به جز اين سرا، سرايم
    سفرت به خير اما ، تو و دوستي خدا را
    چون از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتي
    به شکوفه ها، به باران ، برسان سلام ما را




    قاصدک هان چه خبر آوردي ؟
    از کجا وز که خبر آوردي؟
    خوش خبر باشي اما
    گرد بام و در من
    بي ثمر مي گردي
    انتظار خبري نيست مرا
    نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري
    برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
    برو آنجا که ترا منتظرند
    قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
    دست بردار از اين در وطن خويش غريب
    قاصد تجربه هاي همه تلخ ،
    با دلم مي گويد ،
    که دروغي تو دروغ
    که فريبي تو فريب
    قاصدک هان ، ولي
    راستي آيا رفتي با باد ؟
    با توام ، آي کجا رفتي آي ،
    راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
    مانده خاکستر گرمي جايي ؟
    در اجاقي طمع شعله نمي بندم
    اندک شرري هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهاي همه عالم شب و روز
    در دلم مي گريند




     



    چرا تو جلوه ساز اين ، بهار من نمي شوي
    چه بوده آن گناه من که يار من نمي شوي
    بهار من گذشته شايد
    شکوفه ي جمال تو ، شکفته در خيال من
    چرا نمي کني نظر ، به زردي جمال من
    بهار من گذشته شايد
    تو را چه حاجت ، نشانه ي من
    تويي که پا نمي نهي به خانه ي من
    چه بهتر آن که نشنوي ترانه ي من
    نه قاصدي که از من آرد ، گهي به سوي تو سلامي
    نه رهگذاري از تو آرد ، براي من گهي پيامي
    بهار من گذشته شايد
    غمت چو کوهي ، به شانه ي من
    ولي تو بي غم از غم شبانه ي من
    چو نشنوي فغان عاشقانه ي من
    خدا تو را از من نگيرد ، نديدم از تو گرچه خيري
    به ياد عمر رفته ي من ، کنون که شمع بزم غيري
    بهـار من گذشته شايد
    چرا تو جلوه ساز اين ، بهار من نمي شوي
    چه بوده آن گناه من که يار من نمي شوي
    بهار من گذشته شايد
    شکوفه ي جمال تو ، شکفته در خيال من
    چرا نمي کني نظر ، به زردي جمال من
    بهــــار مــــــن گذشــــته شـــــايد



      

    جدا از تو نمي خواهم ببينم روي دنيا را بيا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را
    به عطر گل خدا را بين که در گلزار مي پيچد ز نيلوفر که عاشقتر که بر ديوار مي پيچد
    بيا با چشم دل بينيم و شوق موج دريا را کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدف ها را
    بيا اي همنفس در هم بريزيم اين نفسها را بيا با عشق خود آتش زنيم اين کهکشانها را
    صداي عشق تنها در دل هشيار مي پيچد بيا ميخانه آنجا هم صداي يار مي پيچد ...









    در اين دنيا تک و تنها شدم من
    گياهي در دل صحرا شدم من
    چو مجنوني که از مردم گريزد
    شتابان در پي ليلا شدم من
    چه بي اثر ميخندم
    چه بي ثمر ميگريم
    به ناکامي چرا رسوا شدم من
    چرا عاشق چرا شيدا شدم من
    من آن دير آشنا را مي شناسم
    من آن شيرين ادا را مي شناسم
    محبت بين ما کار خدا بود
    از اينجا من خدا را مي شناسم
    خوشا آن روزي که اين دنيا سر آيد
    قيامت با قيام محشر آيد
    بگيرم دامن عدل الهي
    بپرسم کام عاشق کي بر آيد






    تو را گم ميکنم هر روز و پيدا ميکنم هر شب      
    بدين سان خواب ها را با تو زيبا ميکنم هر شب
    تماشايي است پيچ و تاب آتش ها خوشا بر من      
    که پيچ و تاب آتش راتماشا ميکنم هر شب  
    مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني جانا    
    چگونه با جنون خود مدارا ميکنم هر شب
    تمام سايه ها را مي کشم در راندن مهتاب      
    حضورم را زچشم شهر حاشا ميکنم هر شب
    دلم فرياد مي خواهد ولي در گوشه يي تنها   
    چه بي آزار با ديوار نجوا ميکنم هر شب   
    کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي   
    که من اين واژه را تا صبح معنا ميکنم هرشب





    گوش کن، دورترين مرغ جهان مي خواند


    گوش کن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا
    چشم تو زينت تاريکي نيست


    پلک ها را بتکان، کفش بر پاکن ... و بيا
    و بيا جايي ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
    و مزامير شب اندام ترا، مثل يک قطعه آواز به خود جذب کنند
    پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت
    بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه عشق تراست



    من با غزلي قانعم و با غزلي شاد
    تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد
    ويرانه نشينم من و بيت غزلم را
    هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد
    من حسرت پرواز ندارم به دل آري
    در من قفسي هست که مي خواهدم آزاد
    اي بال تخيل ببر آنجا غزلم را
    کش مردم آزاده بگويند مريزاد
    من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
    آرام چه مي جويي از اين زاده اضداد؟
    مي خواهم از اين پس همه از عشق بگويم
    يک عمر عبث داد زدم بر سر بيداد
    مگذار که دندان زده غم شود اي دوست
    اين سيب که ناچيده به دامان تو افتاد






    ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست
    چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست
    از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ‏ام
    ناله هاي ابر را هر شب شنيدن ساده نيست
    قلب تو پر بود از ماه و هزاران پنجره
    ماه را از پشت يک ديوار ديدن ساده ‏نيست
    بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب
    طعم تلخ اين جدايي را چشيدن ساده نيست
    باز هم آمد بهار اما هوا افسرده ‏است
    آه از دست زمستان هم رهيدن ساده نيست
    قلب من آتش گرفت از دوريت باران من
    ازدل اين آتش سوزان پريدن ‏ساده نيست


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + به ياد پدر
  • نويسنده : سار ا باقرزاده:: 9/11/1386:: 10:26 صبح
  •      




    صبحي دميد و لاله اي گذشت
    با نگاه آخرينش خنده کرد                          ماندگان را تا ابد شرمنده کرد



     


    شاخه سبز خيالبه ياد پدرم شاخه سبز خيال


    پاييز مي‌رسد...
    پاييز باشکوه و دل‌انگيز مي‌رسد
    اين آسمان دوباره پر از زاغ مي شود
    قلبم ز داغ لاله رخي، داغ مي‌شود
    چشمم، به قاب عکس تو زنجير مي‌شود
    باز اين هوا به ياد تو دلگير مي‌شود
    در کوچه‌ها دوباره دوان کودکان شاد
    در خانه‌ها دوباره پزان شلغم سپيد
    در دشت‌ها دوباره روان سيل بي‌شکيب
    از آسمان ستاره سرازير مي‌شود
    من خسته،... نااميد،... پريشان و بي‌رمق
    سر را ميان حلقه دستان فشرده...منگ
    بغضم ميان سينه نفس‌گير مي‌شود
    از ياد من نمي‌روي اي نازنين پدر
    هر چند زندگي زبر و زير مي شود



    ساراي من


    ساراي من از جنس باران است ، مردم
    نه !! ، پاک تر؛ بانوي ايمان است ، مردم
    ساراي من زاييده ي پاييز زرد است
    ساراي من ساکت، ولي لبريز درد است
    سارا فقط از عشق چوپان گم شدن نيست
    يا اين که ساراي شما ساراي من نيست !
    سارا به فکر کودک همسايه هم هست
    سارا کنار سفره هاي خشک غم هست
    ساراي من خاتون شب هاي کبود است
    خاتون دريا ها ست، کي در بند رود است ؟!
    در باور ساراي من اندوه نان هست
    جايي براي مردم بي خانمان هست
    ساراي من، ساراي بي دردان فقط نيست
    ساراي من بي درد بودن را بلد نيست
    ساراي من در خواهش دست و قنوت است
    ساراي من تصوير انسان در هبوط است
    ساراي من خاتون رنگ ارغواني ست
    سارا زميني نيست، سارا آسماني ست !


    ساراي من يعني پريدن تا رهايي
    يعني بلور و نور، يک صبح طلايي
    ساراي من خاتون شب هاي نياز است
    ساراي من بانوي شب بو هاي ناز است
    اين حس که در شعر شما دامن کشيده
    اسمش که سارا نيست، چون دردي نديده
    ساراي من بيچاره قلک هم ندارد
    ساراي من حتي عروسک هم ندارد
    ساراي من طفلک گل سر هم ندارد
    ساراي من تنهاست، بابا هم ندارد
    ساراي من گاهي کنار دار قالي ست
    بيگانه با غم نيست، او از اين اهالي ست
    دستاي ساراي شما کي پينه بسته ؟!
    کي ناخنش در موج حسرت ها شکسته ؟!
    تا بوده ساراي شما دامن طلايي ست
    يک دختر چشم آبي گيسو حنايي ست
    اين جنس سارا در دل قاموس من نيست
    شايد که خورشيد شما، فانوس من نيست !
    سارا مگر در چشم يک دختر خلاصه ست ؟!
    در عشوه هاي بي در و پيکر خلاصه ست ؟!
    ساراي من خيلي نجيب و شرم دار است
    ساراي من پاک است، بانوي بهار است
    ساراي من از جنس باران است ، مردم
    نه، پاک تر؛ بانوي ايمان است ، مردم



    خداوندا خداوندا!!
    تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
    چه زجري ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
    نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد


     همه گويند:
    عجب اين طفل خندان است
    عجب اين طفل شکران است
    ولي ياران نميدانند که من دريايي از دردم                 
    به ظاهر گر چه ميخندم ولي اندر سکوتم ، تلخ
                                                                   مي گريم


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [15/12/1386- 2:46 ع] اينجا هوا باراني ست
    [1/12/1386- 3:10 ع] آدمک
    [30/11/1386- 4:49 ع] عشق تلخ
    [17/11/1386- 2:8 ع] قاصدک
    [9/11/1386- 10:26 ص] به ياد پدر
    [آرشيو شده ها]
    ---------------------------------------------------
     RSS 
    خانه
    ايميل
    شناسنامه
    مديريت وبلاگ
    کل بازديد : 1012
    بازديد امروز : 4
    بازديد ديروز : 4
    ............. بايگاني.............
    بهمن 86 [6]

    ........... درباره خودم ..........
    اشک هایم را کجا خواهی نوشت
    سار ا باقرزاده[9]
    اين وبلاگ مجموعه اي از شعرهائي که دوست دارم


    ..::موزیک::..